جرم از تو نباشد ، گنه از بخت ِ رمیده است!

:: جرم از تو نباشد ، گنه از بخت ِ رمیده است!

چهارشنبه همین هفته که یقینا فردا نه پس فردا فرا خواهد رسید ، کنفرانس مبسوطی در مورد فارماکولوژی رایج چشم دارم. میخواهم کنفرانسم انقدر عالی باشد که بعدش بتوانم با افتخار سرم را بالا بگیرم و بروم زل بزنم در چشم های دکتر شین و مثل یک ززززن بگویم که وظیفه اش است بگذارد من شنبه کلاسم را غیبت کنم! و اصلا هم به این فکر نمیکنم که شاید کنفرانسم را آشغال ارائه دهم و او قبل از هرگونه اقدامی طبق معمول مرا بشوید و بگذارد بیرون از پنجره کلاس که خشک شوم! با تمام این اوصاف هنوز یک دهم اسلایدهایم را آماده نکرده ام و هم اکنون هم دو ساعت است که دارم آرشیوی که نسرین جان از بلاگفایم به اینجانب اهدا نمود را مطالعه میکنم و هعی مثل حیوانی مهربان و گوش دراز کیف میکنم و هی با خودم میگویم عجب خوب بلاگری بوده ام من و هی مسخره اش را از توی ظرفش در آورده ام حتی!

عنوان هم عنوان یکی از پست های گذشته ام بود که الان خواندم و کلی با آن حال نمودم! بلیا ! :|

منبع : ضربان ِ لبخندهایتجرم از تو نباشد ، گنه از بخت ِ رمیده است!
برچسب ها :

یه روزی که تو محکومی به خوشحال بودن :)

:: یه روزی که تو محکومی به خوشحال بودن :)

یه روز از خواب بیدار میشی و به خودت میگی " بالاخره یه صبح بهاری ِ دل انگیز فرا رسید ! "

یه روز از خواب بیدار میشی و میزنی بیرون. میگی امروز باید روز خوبی باشه! میری کفش کتونی هات که تازه از سفر اومده رو بپوشی ، میبینی ساعت ِ مخاطب خاص تو کفشت جا مونده !!! ساعتی که سه روزه داره دنبالش میگرده ! نگو تو کیفش بوده و رفته تو کفش تو! (حالا اینکه چه جوری ساعتش رفته تو کفشی که تو نایلون تو کیف بوده رو دیگه نمیدونم!! ) زنگ میزنی بهش و مژدگونی میگیری.

میری سوار تاکسی میشی . آقای راننده پسر دبیرستانی ِ صندلی عقب رو سر خیابون مدرسه شون پیاده میکنه و میگه مسافر دارم. پسره میگه "دیرم شده. خانم میشه اجازه بدین منو تا آخر این خیابون فرعی ببرن؟ "

به ساعتت نگاه میکنی و مطمئنی که اگه این اتفاق بیفته به سرویس همیشگی ِ بیمارستان نمیرسی. لبخند میزنی و میگه مشکلی نیست! با خودت میگی صبح به این خوبی ! حالا امروز یه ربع دیرتر خودم برسم به جایی بر نمیخوره. یه کم سریعتر کارامو انجام میدم!

یه روز که توش دوست صمیمی و قدیمی دبیرستانت بهت پیام میده که امروز عقد کردیم ! و تو لبخند میزنی و بازهم لبخند میزنی !

یه روزی که تو اون روز حتی دکتر الف با تمام عصبانیت و خستگی و تنش هایی که ایجاد میکنه نمیتونه حس خوبت رو منفی کنه!

حتی وقتی که فقط یه مریض از زیر دست گروهتون در رفته و اون بین 24 تا مریض فقط به همون یه دونه گیر میده و میگه هر چهارتاتون از بخش برید بیرون! برید تو خونه استراحت کنید و دیگه نیاین پیش من ! حتی تو این موقع هم تو لبخند میزنی و به دوستات میگی هیچی نگین یه نیم ساعت دیگه خودش آروم میشه ! اونوقته که آخر روز برمیگرده میگه " شما از بقیه ی گروه ها بیشتر چیزی بلدید :) "

یه روز دل انگیز بهاری روزی ه که وقتی ساعت 3 و نیم عصر از بیمارستان برمیگردی ، تو کوچه دست میکشی به همه ی بوته های یاسی که از حصار خونه ها اومده بیرون و لبخند میزنی ! روزیه که میرسی به بوته ی آخر و میبینی اولین صدای پای اردیبهشت پیچیده تو بوته ها !به اولین نشونه های بوی مست کننده ی یاس دست میکشی و با خودت میگی زندگی قشنگه ! هرچند سخته ! :)



یه روزی که برخلاف همیشه خسته نیستی و میری تو پارک روبروی خونه و 10 ها عکس از بوته های گل میگیری و به دوربین ِ سلفیت لبخند میزنی ! انگار نه انگار که از ساعت 7 صبح تا حالا چیزی نخوردی و سرپا بودی دونه دونه گلها رو بو میکشی !



یه روزی که حتی وقتی میای خونه یادت میفته از گودبای پارتی ِ دیشب ، هنوز پاستیل مونده ! میشینی پاستیل میخوری و به این فکر میکنی که شاید روزهای زیادی مونده باشن که تو ازش دور باشی ولی روزهای زیادی هم هستن که برای غصه نخوردنت پاستیل برات میخره و بعد میره ! :))



منبع : ضربان ِ لبخندهایتیه روزی که تو محکومی به خوشحال بودن :)
برچسب ها : میزنی ,لبخند ,روزی ,میگه ,میگی ,خونه ,لبخند میزنی ,خودت میگی ,روزهای زیادی ,بیدار میشی ,خواب بیدار

هواتو کردم... من حیرون تو این روزا هواتو کردم .... (خیلی هم بی ربط!)

:: هواتو کردم... من حیرون تو این روزا هواتو کردم .... (خیلی هم بی ربط!)

بعد از چندی جا داره دوباره سلامی داشته باشیم خدمت شما عزیزان :دی

عید نسبتا متوسطی بود. 4-5 روز اول رو اینجا بودیم بعدش هم رفتیم تهران! همه میان شهرستان ما برعکسیم ! ضمن اینکه مادرشوهر و پدر شوهر و دوتا برادرشوهر ها و جاری و خواهر شوهرم هم بودند و همگی اومدن خونه ما ! تا روز 13 ! ینی خداییش ببینین من چه عروس صبوری هستم که خم به ابرو نیوردم !

یک جایی هم میفرمود که " کوکب خانم زن با سلیقه و مهمان نوازی است ! یا یه چیزی تو همین مایه ها ! الان دیگه به من نباید بگید الانور ! باید بگید کوکب! :| :دی

خیلی جاها رفتیم خیلی هم عکس گرفتم البته که واقعا حوصله اش رو ندارم بذارم ! (همه یک صدا بگید کوکب مچکککریم !) :دی

حالا عکسها رو گذاشتم ذخیره ی آخرتم که کم کم بذارم براتون ! :دی

13 بدر هم نرفتیم و 12 هم رفتیم باغ یکی از آشنایان تو جاده چالوس! :دی البته باغ نبود فراتر از باغ بود! جاده هم یه طرفه بود ولی خب چون طرف خیلی خرش میرفت ما رو راه دادن !!! :))))


از 15 ام هم بخش مغز و اعصاب شروع شده. قرار بود بریم عفونی ولی رفتیم اعصاب!! :| برنامه ریزی رو حال میکنید؟ بعد 4 نفر بیشتر هم نیستیم!

رئیس دانشکده مون هم از این سری آدمهای به شدت تنوع طلبه! یهو حال کرده بگه باید دانشکده ی من یه فرقی با همه ی عالم و آدم و کشور و قاره و جهان حتی ، داشته باشه ! :| از این رو بخشنامه داده که استاژر ها باید پنج شنبه ها هم بیان ! (نگاه خیره به دوربین ! ) در جایی هم یادمه که میفرمود " هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد !" (شیخ اعصاب نداشت وقتی اینها رو میفرمود البته !)

بعد مسئول مغز و اعصاب دکتر الف ه. یک آقای حدودا سی ساله که تازه ازدواج کرده. در این یک هفته که باهاش بودیم به شدت حوصله به خرج داده و ما رو تحمل کرده خداییش ! مثلا میگه برگه chest بیارین درخواست MRI بنویسین. ما میریم یه دونه برگه میاریم! میگه عزیزانم برگه chest دوتایی ه ! باید برید کاربن بیارید دو تا برگه هم بیارین بنویسین ! بعد میگه برید کاردکس مریض رو بیارین. ما میگیم هاع؟ میگه کاردکس اون برگه ی نسبتا مقواییه که جدا از پرونده است و دست پرستاره ! خلاصه ی مطلب ما کلا تو این یک هفته قل مراد مظفر زرگنده بودیم و همش در حال گیج زدن و واقعا تحملمون کرده !

امممما ! اما ! همه ی افرادی که با دکتر الف درس داشتن به اتفاق میگن که ایشون بسیار مودی ه ! خودش هم میگه من اختلال دوقطبی دارم !! :| البته دکتر ت که روانپزشکه میگه نه ! کسی که اختلال دو قطبی داره اونقدر نمیتونه باهوش باشه که بشه متخصص مغز و اعصاب ! اما خودش میگه دیگه !

بعد میگن یه جوریه که مثلا خیلی نباید نزدیکش واستاد ! در کسری از ثانیه مودش تغییر میکنه و این امکان هست که یهو یه چیزی به سمتتون پرت کنه ! :| (دوباره نگاه خیره به دوربین ! ) امنیت جانی نداریم خلاصه ! از الان تا سه هفته دیگه دیدین یه چند روز از من خبری نبود بدونید به دست دکتر الف به قتل رسیدم ! :|

حالا ترکشش هنوز به ما نخورده ولی خب خدا به خیر بگذرونه !

همین دیگه ! امتحان چشم رو هم دادم دیروز و به شدت قهوه ای کردمش ! :| تشریحی بود ! خداکنه 12 بشم که پاس شم فقط ! :| (مامانم میگه من از وقتی یادم میاد تو هروقت امتحان دادی میگی خداکنه پاس شم ! همه رو هم پاس میشی ! ولی جدا این یکی خطریه ! :| )


+دوست دارم اصن عنوانهام ربطی به پست هام نداشته باشه ! عنوان خودمه آقا ! دوست دارم !

منبع : ضربان ِ لبخندهایتهواتو کردم... من حیرون تو این روزا هواتو کردم .... (خیلی هم بی ربط!)
برچسب ها : میگه ,برگه ,خیلی ,اعصاب ,کرده ,دکتر ,هواتو کردم ,دوست دارم ,برگه chest ,نگاه خیره ,بگید کوکب

اسفند ِ صبور ِ من...

:: اسفند ِ صبور ِ من...

+نفس های آخرت را هم بکش. دیگر دارد تمام میشود. من می آیم و جای همه ی بودن های تو را میگیرم. آخ که چقدر لذت میبرم وقتی میبینم کسی به تو توجهی ندارد...  آخ که چقدر قشنگ است این روزهایی که تو هنوز هستی ولی انگار هیچ وقت نبوده ای...

- :) واقعا گمان میکنی خوشبختی؟

+ معلوم است که هستم! مگر میشود بهار بود و خوشبخت نبود؟

- آدمها را ببین ! در روزهای من خوش اند... در تکاپو اند... زنده اند... تو که می آیی همه چیز تمام میشود... از همان لحظه ی اول آمدنت همه حس ها فرو مینشیند... مگر غیر این است؟

+آدمها در تلاشند چون منتظر من اند. اگر من نباشم هیچ تلاشی نیست...

- اما انتظار از وصال زیبا تر است. شادی در انتظار است. شادی در نیامدن توست. شادی در فکر کردن به توست... شادی در روزهای من است...

+پس چرا من که می آیم همه به هم تبریک میگویند؟ من خود عید ام ! چه بالاتر از عید پیدا میکنی؟

- بوی عید ! همان بویی که روزهای من میدهد !



منبع : ضربان ِ لبخندهایتاسفند ِ صبور ِ من...
برچسب ها : شادی ,روزهای ,میشود ,توست شادی ,تمام میشود

هوا را از من بگیر ، زیر تخت را نه!

:: هوا را از من بگیر ، زیر تخت را نه!

بی شک یکی از شایان ترین خدماتی که بشر به من ارزانی داشت ، به وجود اوردن مکانی به نام ِ "زیر تخت " بود!!

یعنی اگه زیر تخت رو یک روزی از من بگیرن نصف حیثیت ِ خانوادگیم به فنا میره!

یه جورایی حس گاوصندوق دارم نسبت بهش! از پفک و لواشک و پاستیل و پفیلا (که امین و محسن نباید پیداشون کنن ) بگیر برو تا دفتر محرمانه نویسی و "چیزهایی که مادر نباید ببیند !!" و هدیه هایی و که برا این و اون میخرم و میخوام سوپرایزشون کنم و الخ!


+بالاخره دور کواکب و ستارگان جوری رقم خورد که دکتر الف بعد از اینکه از ساعت 7 و نیم تا 4 عصر عین جوجه رنگی دنبالش هرجا رفت دویدیم ، بهمون گفت که شرح حال هامون خیلی خوبه و ما بچه های خیلی خوبی هستیم و " خدا کنه اینترنیتون به من برسه یه کم کارام سبک شه" حتی!!

(ضمن اینکه ما طبیعتا باید 12 و نیم آف شیم! به قول محسن " ایز اِ شانس!" )

منبع : ضربان ِ لبخندهایتهوا را از من بگیر ، زیر تخت را نه!
برچسب ها :

تا خوابم نبرده ثبتش کنم!

:: تا خوابم نبرده ثبتش کنم!

شده ام عینهو یک ماده خرس قطبی! شب تا صبح خوابم. صبح تا شب ایضا! البته نه به این وضوح! دلیلش را هم گذاشته ام اینکه هرروز ساعت 7 باید بیدار شوم و بروم بیمارستان. و وای من چقدر صبح ها زود بیدار میشوم و وای چقدر گناه دارم و وای سلامتی ام به خطر افتاد و قس علی هذا !

وقتی هم اینقدر وای وای میکنم دکتر درونم میگوید : "پلیز کیپ کالم اند اسلیپ دیر!" من هم که از این سری آدمهایی که به شدت به دکتر درونشان احترام میگذارند میگیرم میخوابم همش!

شب ها ساعت 11 تا 7 صبح . عصر ها 2 تا 4/5 و دوباره شب ها... البته امروز روز آخری بود که رفتیم بیمارستان به حول و قوه الهی! تازه خیلی در حقمان لطف کردند و گفتند 15 ام بیایید! وای که باورمان نمیشد و ما و این همه خوشبختی محال بود به واقع!

الانم مامی و ددی رفته اند خانه ی عمو بزرگه و من نرفتم چون به شدت خوابم می آید و دارم میمیرم! یعنی یک جوری شده که از خواب که بیدار میشوم باز خوابم می آید... فکر کنم دارم میمیرم!

از فردا صبح که بیمارستان نیست مامان باز هم پرچم داره نهضت ساعت 7 صبح خواهد بود یقینا ! ساعت 7 صبح بیدار شو کمدت را مرتب کن! 7 صبح بیدار شو اتاق را جارو بزن! 7 صبح بیدار شو میز کامپیوترت دارد خفه میشود از شلوغی! وای که 7 صبح بهترین ساعت برای شیشه پاک کردن است ! :|

امروز داشتم به مامان میگفتم که اصلا در تهران اینطوری نیستم. ظهر ها خوابم نمیبرد و شب ها دیر میخوابم و صبح ها هم زود بیدار میشوم! خانه ی شما قرص خواب آور است اصلا ! مسکن است! هی میگوید بخواب بیبی! بخواب! البته یک چیز دیگر هم میگوید... گلاب به رویتان البته! اگر دارید چیزی میخورید نگویم... ها؟ تعارف میکنید؟ مطمئنید؟ باشد میگویم! ... خانه ی اینها هی رفلکس رفتن به مستراح ترشح میکند! شاید باورتان نشود ! در تهران روزی دوبار هم آدم رغبت نمیکند برود به اتاق فکر ولی اینجا من یا خوابم با دارم فکر میکنم! به همین برکت که داشتید میخوردید قسم!

منبع : ضربان ِ لبخندهایتتا خوابم نبرده ثبتش کنم!
برچسب ها : بیدار ,خوابم ,ساعت ,البته ,خانه ,میگوید ,بیدار میشوم ,دارم میمیرم

تو یه افسونگری.... آره آره والللا !! :|

:: تو یه افسونگری.... آره آره والللا !! :|

پیرو پست گذشته ، 4شنبه با وجود اینکه کنفرانسم در حد عالی نبود و همان خوب هم از سرش زیاد بود، مثل یک زززززن رفتم روبروی دکتر شین ایستادم و گفتم شنبه میخواهم غیبت کنم!

او هم مثل یک مررررررررد جلویم ایستاد و گفت بعدا اگر نمره ات کم شد گله نکنی! گفتم یعنی قصد کم کردن دارید؟ گفت نه! خودت کم میشوی! :|

بچه ها میگفتند شنبه گفته که خانم الانور زاده قطعا ضرر خواهد کرد! :|

به طور خیلی رسمی صحه ای گذاشته بر تهدید 4 شنبه اش! الان هم تازه از راه رسیده ام و به شدت خوابم می آید و دو مبحث کنژکتویت و اورژانس های چشم را هم که شنبه تدریس شده نخوانده ام! البته با علم به اینکه فردا دهنم سرویس خواهد شد به واقع  و انقدر از من سوال میپرسد که من بگویم غلط کردم رفتن تهران سر خانه و زندگی ام! من غلط کردم ازدواج کردم! اصلا غلط کردم یک رشته ای رفتم که تعطیلی ندارد! ای مرده شور ِ مرا ببرد راحت شوید همه ی تان! واالا!


+همش این آهنگ عنوان تو ذهنم مرور میشه! اعصاب نذاشته!

منبع : ضربان ِ لبخندهایتتو یه افسونگری.... آره آره والللا !! :|
برچسب ها :

آخرین پست 94 / زحمت ها کشیدم براش! بخونید :دی

:: آخرین پست 94 / زحمت ها کشیدم براش! بخونید :دی

1- خب واقعیت اینه که از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، ما روز 3 شنبه به دلیل اینکه نه کلاس داشتیم و نه درمانگاه و از طرفی اتاق عمل هم تعطیل بود ، صبح علی الطلوع رفتیم بیمارستان و حضورمون رو زدیم و بعد به طرز خیلی خفنی (!) جیم کردیم و رفتیم جیگرکی!!

حالا من صلاح رو در این میبینم که از حواشی این قضیه و نحوه رفتن ما به اون مکان منحوس چشم بپوشم و دیگه هنرنمایی های بی شائبه مون رو در چشم و چال مردم فرو نکنم! در ذیل هم مشاهده میفرمایید که جیگرها را میل کردیم و تمام !



ساعت 10 بود و یاران غار گفتن میرن بیمارستان که یه خودی نشون بدن و خروج بزنن که غیبت نخورن. منم یه هفته ای بود که مرجان میگف بریم بیرون ، بهش زنگیدم و گفتم پاشو بیا پارک بانوان منم میرم اونجا ! القصه رفتیم و دیداری تازه کردیم و باز عینهو ندید بدید ها دابسمش پر کردیم و حال و حول نمودیم و البته که یه خریت ِ بلاتشبیهی هم انجام دادیم! و اون چیزی نبود جز بستنی!! :| ینی الان که فکرشو میکنم نمیدونم با کدوم عقلی من رفتن بستنی خوردم رو جیگر!! :| یه مزه ی ... هم میداد که بیا و ببین! ماست بستنی بود!!! :| (آخه محصول قحطیه ماست بستنی؟؟؟ نه من از شما میپرسم!؟ ) خواهشا نگین اونا ماست بستنی تولید کردن شما عقلتون کجا بود! چون جوابی ندارم!

+در حال حاضر عکسی از اونا در دسترس ندارم! مرجان با گوشیش گرفت که ساعاتی پیش از روابط عمومیش درخواست کردم عکسو بفرسته ولی هنوز از اون مرکز جوابی به دست ما نرسیده! (چرا مسئولین پاسخگو نیستن واقعا؟؟ :| )


بعله! پیرو دو اتفاق فرخنده فوق بنده از 4 شنبه تا همین لحظه که در خدمتتونم گلاب به روتون تو مستراح لحاف تشک انداختم! ینی عملا روده بزرگ و حتی روده کوچیکم استعفا شون رو امضا کردن گذاشتن! هیچ مسئولیتی در قبال من قبول نمیکنن! اصن یه وعضی شده که گفتن نداره! :|


2- یک سندرومی هم هست به نام سندروم هندزفرییسم! یعنی ویران میکنه جیبتون رو! شما هی هندزفری میخرید هی خراب میشه هی یکی دیگه میخرید! واقعا نمیدونم چطوری خراب میشه آخه؟

میخوام یه موزه بزنم در طی سالهای آتی از هندزفری هایی که داشتم! امروز تو خونه تکونی میخواستم بندازمشون ها ! باز گفتم بیخیال ! باشه یادگاریه ! واللا ! :دی



3 - پیرو در افشانی هام تو کامنت دونی وبلاگ جولیک که در عکس ذیل مشاهده میکنید ، دوباره تاکید میکنم که آقا قول ندید! اگر قول میدید عمل کنید! زشته به خدا ! بده ! مردی گفتن ناسلامتی!



من نمدونم به خدا ! همه ی خلق ِ دنیا کار میکنن این شوعر ما هم کار میکنه! مرده شور اون کاری که 29 اسفند ماموریت داره رو باس برد ! 29 اسفند فقط مرحوم مصدق کار میکرد که اونم برا فرار از خونه تکونی بود ! واللا ! من که خونه تکونی ندارم که! باز 4 روز من تعطیلم این بشر پیداش نیست ! یه هفته است قول داده هرجور شده جمعه برگرده ! دیشب زنگ زده با هرهر و کرکر که نشد ! شنبه میام ! :| نِظری ندارم به واقع !

خب همین کارا میکنین باهاتون قهر میکنن دیگه! حرفم میزنی میگه یعنی دو صباح دیگه تو شب عید کشیک بودی من باید غر بزنم؟ :| یکی نیست بگه قیاس مع الفارق تر پیدا نکردی؟ من شب خواستگاری گفتم من کارم اینطوریه! میخواست نخوای! واللا ! تو که گفتی من کارم اورژانس نداره الان باید جوابگو باشی نه من :|

آقا اصن شماره یه وکیل خوب بدید من کارش دارم :دی


+این عمی جان هم فلسفه داره البته! عمو جان بوده تبدیل شده به عمی جان! عمو جان هم ادای یه بنده خدایی بوده! :|


4- سال نوتون پیشاپیش مبارک! شاد باشید و زیاد وبلاگ بنویسید و الانور را دوست بدارید و وبلاگش را بخوانید! :دی


منبع : ضربان ِ لبخندهایتآخرین پست 94 / زحمت ها کشیدم براش! بخونید :دی
برچسب ها : ندارم ,بستنی ,کردیم ,خونه ,واللا ,تکونی ,خونه تکونی ,خراب میشه ,ماست بستنی